طب اطفال # 5

پدرم با بازی‎های کامی – غیر از شطرنج – به‎شدت مخالف‎ است. اگر از نوع بزن-بکُش هم باشد، که دیگر هیچ! وقتی توی این‎جور بازی‎ها، مثلاً دشمن را می‎زنی و می‎کُشی و با یک صدای مخصوص (!) داد می‎کشد و می‎افتد، پدرم دیگر خیلی ناراحت می‎شود.

پدرم همیشه می‎گوید: «هرکس وقت محدودی به‎عنوان وقت آزاد دارد. باید از این وقت آزادش برای تفریحی استفاده کند که انرژی روحی‎اش را بالا ببرد، تا وقتی سر کار اصلی‎اش برمی‎گردد، شارژ شده باشد. برای همین هم، با هر چیزی غیر از این محدوده به‎شدت مخالفم؛ می‎خواهد از این بازی‎ها باشد یا یک فیلم جگرسوز هندی. معنی ندارد آدم عاقل، به سراغ تفریحی برود که خودش با دست خودش بزند کاری بکند که دیگر حوصله و توانی برایش باقی نماند …»

من صد در صد با نظر پدرم موافقم. از کتاب، فیلم، بازی … یا هر چیزی که کلاً منفی باشد؛ نه‎تنها خوشم نمی‎آید، بلکه بیزارم. اگر همیشه به انتخاب خودم باشد، امکان ندارد سراغ این‎جور چیزها بروم.

ولی اِشکال کار این‎جاست که بعضی وقت‎ها نمی‎شود همه چیز به انتخاب خودم پیش برود. مثلاً خانه‎مان مهمان می‎آید، با دو تا پسر کوچولو. بعد من مجبور می‎شوم پلی‎استیشن‎ام را برای یکی، و کامی‎ام را برای آن یکی بگذارم و خودم هم یک دقیقه با این و یک دقیقه با آن یکی بازی کنم تا یک جا بنشینند و وسایلم را به‎هم نریزند. در حالی که جفت‎شان هم بازی‎های اکشن می‎خواهند. یا مثل وقت‎هایی که با دوستانم به گیم‎نت می‎رویم و رأی می‎گیریم که کدام بازی را دسته‎جمعی بازی ‎کنیم. اما از همه‎ی این‎ها بدتر، مواقعی است که بدون این که خودم خواسته باشم، یک وضعیتی همین‎جوری بی‎مقدمه‎ و قرار قبلی پیش می‎آید و من گرفتار می‎شوم. مثل همین ماجرای بدترین فیلمی که تا حالا توی همه‎ی عمرم دیدم.

دوستم دعوتم کرده بود. نگو با یک نقشه‎ی حساب‎شده‎ی قبلی. طوری که وقتی من رسیدم، پدر و مادر و برادرش داشتند می‎رفتند بیرون. وقتی تنها شدیم، دوستم گفت یک فیلم دستش رسیده که همه می‎گویند خیلی محشره. بنشینیم با هم ببینیم.

اول‎های فیلم هیچ‎چی نداشت. یعنی اصلاً بیشترش صحبت بود و داشت حوصله‎مان را سر می‎برد. ولی کم‎کم صحنه‎های بی‎ریختش شروع شد و رفته‎رفته به آن‎جا رسید که دوستم بلند شد تمام پرده‎ها و پنجره‎ها را باز کرد، تا نور زیاد باشد و سر و صدای خیابان هم بیاید، و کمتر بترسیم. من چند بار بلند شدم که برگردم. ولی هر دفعه دوستم دستم را کشید و اصرار و اصرار و اصرار.

فیلم صحنه‎ی زشتی نداشت. اصلاً هم از این خون‎آشام‎ها و دراکولاهای پلاستیکی و افکت‎های ترسناک نداشت. کل داستان فقط توی یک خانه بود و اگر اشتباه نکنم پنج تا هنرپیشه هم بیشتر نداشت. موجودی که اصلاً معلوم نبود روح بود، جن بود، شبح بود یا چه، شروع کرده بود به آزار و اذیت «میکا» و همسرش. «میکا» هم یک دوربین هَندی‎کم گوشه‎ی اتاق‎شان کار گذاشته بود تا تمام بلاهایی را که آن موجود بر سر آن‎ها می‎آورد، ضبط کند و حقیقت ماجرا را بفهمد. هر روز هم همه‎ی این فیلم‎هایش را با جزییات کامل وارد کامی‎اش می‎کرد. درواقع این فیلمی که ما داشتیم می‎دیدیم، همان فیلمی بوده که مثلاً از آن دو تا به‎جا مانده. به‎تدریج اذیت‎های جانور خیلی زیاد شد. جانوری که اصلاً دیده نمی‎شود و فقط از آثارش به وجودش پی برده می‎شود. تا جایی که نیمه‎شب می‎آید و پای همسر «میکا» را می‎گیرد و می‎کشد تا با خودش ببرد.

من دیگر همین جای فیلم بود که دیگر بلند شدم. کفش‎هایم را پوشیدم و یک کلّه و قرمز برگشتم خانه؛ در حالی که:

  • انرژی روحی‎ای که قرار بود بالا برود، داغان شد.
  • چندین شب اصلاً نمی‎توانستم بخوابم و مرتب صداها و صحنه‎های فیلم توی سرم می‎پیچید.
  • از همه بدتر، دوستی‎ای که هوا رفت و دیگر فکر نمی‎کنم هیچ‎وقت بتواند دوباره سر و سامان بگیرد.

خوب، من «وحشتناک» دلم پُر بود. خیلی هم طولانی شد. ولی محض رضای خدا، نکنید این کارها را! …

به‎قول یکی از دوستان مسیحی‎ام: «حکیم باشیم.»

.

 

 

 

Advertisements

دربارهٔ رامن

Student. Book lover. Firefox user. l
این نوشته در ۳. طب اطفال ارسال شده و با برچسب‌گذاری شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.